من و تنهــــــــــــــــایی...
چه زیبا می شود..کسی وقتی بیاید, که قرار نیست!

خيلي سخته.....
دلتنگش باشي..خيلي اتفاقي تو خيابون ببينيش..از كنارش رد شي ولي نتوني نگاش كني..


 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 :: 12:15 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 :: 9:15 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
عاشق که میشوی

مواظب خودت باش...

شبهای باقیمانده عمرت

به این سادگیها

صبح نخواهند شد.

پنجشنبه دهم مرداد 1392 :: 10:50 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست …
به سوی نور که باشی
سایه ها در پس تو اند.
حتی آنگاه که ایستاده ای …

دوشنبه هفتم مرداد 1392 :: 11:8 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
دختر بودن تاوان دارد...
بزرگ میشوی دل میبندی...
تنت را برایش عریان میکنی...
نه از روی هوس بلکه از روی عشق...
وقتی دلش را زدی میرود..
و تو میمانی خودت
ان زمان تو یک هرزه ای
او کمی دختر بازی کرده!

دوشنبه هفتم مرداد 1392 :: 10:59 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
وقتـــی دو نفـــر از هـــم جـــدا میشـــن ....
دیگه نمیتونن مثل قبل دوستـــ باشن ؛ چون به قلب همدیگه زخم زدن !
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ؛ چون زمانی همو دوستـــ داشتن
تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن ...!

 

دوشنبه هفتم مرداد 1392 :: 10:51 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
ﻋﺸﻖ

ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﻮﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑـﺎ ﺗﻤـﺎﻡ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯿﺨﻨـﺪﯼ

ﺗـﺎ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤـﺎﻡ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾـﻢ ﺭﻫــﺎ شوﻡ ...

شنبه هشتم تیر 1392 :: 13:36 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

بخند

حتی اگر لبهایت انحنای خندیدن رابلد نیستند

حتی اگر لبخندت ژست خشک وتانخورده ی آدم بزرگ ها رابهم بزند

بخند

حتی اگر لبخندت را لای پوشالی ترین دلیل بپیچند

حتی اگرلبخندت لای هزارخاطره خاک بخورد

بخند

حتی اگر اناربه ماه چشمانت به انتظار ریزش باشد

حتی اگر سیب سرخ نگاهت دچارکرم های حسرت شده است

بخند

حتی اگربغض های آجری سقف کوتاه دلت را زیرآوار درد خرد کرده است

بخند

حتی اگر آخرین بهارت باشد

آخرین آرزوهایت

بخند

حتی اگر

سایه دیگر ازخورشید پیروی نکند

آسمان بوی دودبگیرد

عشق کپک بزند

شعربوی نا بدهد

بخند

حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد

بخند

حتی اگر...

 

 

 

شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 12:15 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
پيله کرده ام به تو !

نمي داني پروانه شدن در آغوشت چه عالمي دارد !





شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 12:13 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

تنهايي يعني بعضي اشکاي بي دليل، بي‌بهانه، يه دفعه‌اي، نصف‌ شبي
عجيب آدم رو آروم ميکنه…


 


شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 12:10 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
مي شنوي ؟ ديگر صداي نفسم نمي آيد

به دار کشيده مرا بغض نبودنت !



شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 12:6 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
گاهي دلت از سن و سالت مي گيرد
ميخواهي کودک باشي
کودک به هر بهانه اي به آغوش غمخواري پناه مي برد
و آسوده اشک مي ريزد

بزرگ که باشي

بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن کني ….





شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 11:59 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

کاش ميشد يک لحظه جايمان را با هم عوض کنيم شايد تو ميفهميدي چقدر بي انصافي و من مي فهميدم چرا ؟


شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 11:55 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
عکس تو
بر عکس تو

مدام در آغوش من است …




شنبه سی و یکم فروردین 1392 :: 11:20 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
فرض کن به عکاس بگويم تارهاي سپيد را سياه کند و چين و چروک ها را ماستمالي و حتي از آن خنده ها که دوست داري برايم بکارد !

ولي باز هم از نگاهم پيداست چقدر به نبودنت خيره مانده ام


چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 :: 13:15 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

من درختت میمانم …

تو تبر هم که بشوی و بخواهی مرا قطع کنی ،

آخرش یا دستمال میشوم برای اشک چشهایت،

یا قلم و کاغذ میشوم برای دلتنگی هایت …




چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 :: 12:48 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

براى فرامـوش کردنت هـرشب آرزوى آلزایمر مـیکنم …

خوش بــه حال تو

که وقتى “ او” آمد، بدون هیچ دردسرى فراموشم کردى …


چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 :: 0:16 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

 فهمیدم ک میتونم دوباره عاشق شم...اما این اتفاق بایست تو یه روز برفی بیفته . تو یه روز برفی تو یه آغوش گرم...
دوس دارم اینجوری باشه!
اصن هیچ جور دیگه ای راه نداره...بایس همین شرایطی ک میخوام فراهم باشه!
اما سالهاست ک اینجا برفی نباریده....
شاید سال های بعدم این اتفاق نیوفته...!

یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 :: 0:5 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
خواستم چشمهایت را از پشت بگیرم،دیدم

طاقت اسم هایی را کـ میگویی ندارم.



سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 :: 11:35 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
جسارت مي خواهد ،...

نزديک شدن به دورترين افکار زني ،..
که روزها " مردانه " با زندگي مي جنگد اما شب ها ،...
بالشش ازهق هق هاي " زنانه " خيس است !




پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 :: 11:9 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!


مهم نیست فردا چی میشه...(مهم اینه که امروز دوستت دارم

مهم نیست فردا کجا میری...(مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم)

مهم نیست تا ابد با هم نباشیم...(مهم اینه که تا ابد دوستت دارم)

مهم نیست قسمت چیه...(مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته

باشم
)





شنبه هجدهم آذر 1391 :: 12:15 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

نـشـــانی ام را می خـواســـتـی ؟
هــمـان مـحـلــه ی قـدیـمی پـائـیـز !
مـنتـظرم هـــنـوز ...
اما زرد
اما خشــڪـ
گاهی بیـاد می آورم تــو را
زیـر پـا ڪه می مـــانـم ... 

 

 


دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 :: 10:8 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
                                    .............حتما بخوانید..............


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم


سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…


می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

شنبه بیستم آبان 1391 :: 11:17 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
مردم اینجا چقدر مهربانند.دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند...





شنبه بیستم آبان 1391 :: 11:4 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

تنهایی خیلی هم بد نیست
بعدِ یه رابطه فرسایشی
یه شب تنها با خودت خلوت میکنی
حرفهای روزهای آخر رو تو ذهنت مرور میکنی
همش مثل پرده سینما از جلوی چشمت میگذره.


 



یکشنبه چهاردهم آبان 1391 :: 12:43 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
سالواتوره : چطور تونستی همیشه تنها زندگی کنی ؟ می تونستی

ازدواج کنی اما ! ..

مادر: همیشه خواستم به پدرت وفادار بمونم و بعد به تو و خواهرت .. تو

هم مثل منی .. تو هم همیشه وفادار موندی .. وفاداری چیز بدیه ..

وقتی وفادار می‌مونی همیشه تنهائی ! ...

سینما پارادیزو .. جوزپه تورناتوره ...



یکشنبه چهاردهم آبان 1391 :: 11:36 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
انگار که سالـــــــــــــــهاست رفته ای ؛ از تابستان بگو از بهاری که رفتی
تا من هم از زمستانی برایت بگویم که نشــــــــــست بر موهایم و نرفت ...





یکشنبه چهاردهم آبان 1391 :: 10:45 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
پائیز است ...
نیمکتی تنها در پارک نشسته است ؛ من تنها بر نیمکت و " تـــــــــو " تنها در من ...
می بینی ؟؟؟
چه در همیم و تنهـــــــــــــــــــا ؟



پنجشنبه یازدهم آبان 1391 :: 11:38 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، کوزه میوفته زمین و میشکنه، مرد هم همونجا خوابش می بره...

زنش اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...

صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره آشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...


زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...

من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...

زود بر می گردم پیشت عشق من

دوست دارم خیلی زیاد....


مرد که خیلی تعجب کرده بود،

میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده؟


پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...


هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...

من ازدواج کردم...



چهارشنبه دهم آبان 1391 :: 10:48 ::  نويسنده : محـــــــــمد صلواتی!
حـقـیـقـت دارد !

کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!


.: Weblog Themes By Pichak :.


   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
 
   

پیچک